از همان روز که صدایش را با گوش جان شنیدم و شیفته ی شخصیتش شدم ارزو میکردم روزی برسد که از نزدیک چهره اش را ببینم و اوایش را بشنوم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم این ارزو به حقیقت بپیوندد چرا که همیشه با خود میگفتم من کجا و شجریان کجا؟؟؟کنسرت ۸۴ را اجرا کرد در حسرت دیدنش ماندم با خودم میگفتم مسئله ای نیست مهم اینست که شجریان همیشه و همه جا با من است..اری شجریان با من بود..من با او..با صدایش..با شخصیت مهربان و دوست داشتنی اش می زیستم ولی دلم چیز دیگری می خواست..اینکه می دیدم کنسرت می دهد و نمی توانم ببینمش برایم عذاب اور بود...گذشت باز هم کنسرت مرداد ماه را اجرا کرد و نتوانستم شرکت کنم..تنها خودم را با فیلمهاو نوارها و سی دی ها و مطالعه ی کتابهایش و دیدن عکس هایش ارام میکردم تا اینکه ۱ ماه پیش دوستم خبر داد که اواخر مهر ماه قرار است در اصفهان کنسرت بدهد باز هم نا امید بودم ولی با نا امیدی تمام رفتم و بلیط رزرو کردم تا لحظه ی اخر اندک امیدی داشتم ولی این بار هم نشد..گذشت تا روز دو شنبه..شب به دوستم زنگ زدم او در کنسرت بودم...تقریبا نصف کنسرت را تلفنی گوش دادم و بیشتر هوایی شدم که بروم..فردای ان روز با یکی از دوستان بلاگر تماس گرفتم و از او خواستم تا برایم بلیط تهیه کند...کورسوی امیدی در دلم بود او گفت اگر دیروز میگفتی راحت برایت تهیه میکردم ولی امروز همه ی بلیط ها تمام شده و تو می توانی بلیط ازاد تهیه کنی..خدایا یعنی ممکن است بالا خره بلیط گیرم بیاید...نهایت تلاش خودم را کردم تا اینکه عصر ان روز دوستم زنگ زد و شماره ی کسی که قصد فروش بلیطش را داشت به من داد...به ان شماره زنگ زدم...گفت که برای پنج شنبه ۳ بلیط دارد..از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم..با دو برابر قیمت بلیط ۲۵۰۰۰ تومانی را از او خریدم و همان لحظه با ذوق و شوق تمام رفتم و برای خودم و خواهر و برادرم علی ۳ بلیط برای اصفهان گرفتم...اصلا باورم نمی شد...فردای ان روز دوباره به اقای کوثر زنگ زدم ولی اینبار نا امیدم کرد..گفت شرمنده بلیط ها را دوستم فروخته...شوکه شدم...باز هم ناامید از او خواستم بلیط ها را به من برگرداند..که جند دقیقه بعد تماس گرفت و گفت که بلیط ها را برایتان پس گرفتم..باز هم خوشحال لحظه شماری میکردم که ساعت ۶ برسد و خودم را راهی اصفهان ببینم...خدا را شکر میکنم که انتظار به سر رسید و بالاخره سوار اتوبوس اصفهان شدم...در طول مدتی که در راه بودیم تنها به این فکر میکردم که خدایا فرداشب همین موقع من کجایم؟ساعت ۵ صبح رسیدیم اصفهان..رفتیم هتل و استراحت کردیم تا برای کنسرت اماده باشیم...قبل از ظهر رفتیم نقش جهان و چرخی زدیم..اینجا باید گله ای داشته باشم از دوستان و مسئولان اصفهانی...یکی از ایرادات این برنامه این بود که تبلیغ در سرتاسر شهر بسیار ناچیز بود..به هر حال...تقریبا ساعت ۵.۵ بود که به خوراسگان رسیدیم..نمیدانید چه زجری کشیدیم تا ساعت ۷ که بلیط ها به دستمان رسید...ساعت ۷ وارد سالن شدیم...خدایا هنوز هم باورم نمی شود...تا خودش نیاید و از نزدیک نبینمش باور نمیکنم..تقریبا ۱ساعت و ۲۰دقیقه به انتظار نشستیم تا اینکه سر ساعت ۸ و ۲۰دقیقه گروه به روی سن امدند...چه ماندگار بود ان لحظه...دیدن عشقم محمد رضا شجریان...در طول مدت کنسرت چنان خیره شده بودم که می ترسیدم یک لحظه چشم از عشقم بردارم...برنامه با اواز ماهور اغاز شد:
روز ها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
بعد از ان تصنیف زیبای سرو چمان:
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
اخر سر هم تصنیف زیبای سخن عشق......
برنامه همانطور که انتظار داشتم بسیار خوب و شنیدنی بود البته برای من مهم تر از همه چیز دیدن خود شجریان بود....در انتها حضار اصرار میکردند که استاد مرغ سحر را اجرا کنند ولی انگار استاد دوست داشت ان شب ما را سورپرایز کند....همه منتظر مرغ سحر بودیم که استاد فرمودند تصنیفی تقدیمتان میکنیم به نام "ساقیا"....همه با هم فریاد زدیم و تشویق کردیم و چنان ذوق زده شدیم که خودمان هم نفهمیدیم ان لحظه چه شد...استاد می خواندند:
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا ان جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا
تصنیف که تمام شد باز هم تشویق کردیم و اصرار که استاد مرغ سحر...نمیدانم چه رازی در این تصنیف نهفته است که این طور همه را شیفته خود کرده...خیلی اصرار کردیم ولی استاد پس از سپاسگزاری از مردم سن را ترک کردند...استاد رفته بود ولی ما دست بردار نبودیم..چنان فریاد میزدیم و مرغ سحر را از استاد میخواستیم که پس از چند دقیقه استاد با چهره ای خندان به همراه گروه به روی سن بازگشتند...مرغ سحر را خواندند و ما هم همراهی میکردیم...همچون سایر برنامه ها....با انرژی مضاعف پس از پایان برنامه سالن را ترک کردیم..ولی من هنوز هم باور نمیکردم..ایا واقعا این من بودم که ۴ ساعت تمام به شجریان خیره شده بودم و تمام وجودم مات و مبهوت او شده بود؟؟؟نمیدانم.....
برنامه تمام شد و ان شب به بزرگترین..زیباترین و به یاد ماندنی ترین شب زندگیم تبدیل شدو من بیش از پیش عاشق شدم..تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...
"گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم"

ارادتمند:عشق شجریان/ابان ۱۳۸۶









