تبليغاتX
اشک مهتاب

اشک مهتاب

"عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را.....تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید"

 

ابر امد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ی ارغوان نمی باید زیست

این سبزه کهامروز تماشاگه ماست

تا سبزه ی خاک ما تماششاگه کیست

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

 

خاکی که به زیر پای هر نادانی است

کف صنمی و چهره ی جانانی است

هر خشت که بر کنگره ی ایوانی است

انگشت وزیر یا سر سلطانی است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 7:35  توسط عشق شجریان  |