ابر امد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ی ارغوان نمی باید زیست
این سبزه کهامروز تماشاگه ماست
تا سبزه ی خاک ما تماششاگه کیست
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کف صنمی و چهره ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ی ایوانی است
انگشت وزیر یا سر سلطانی است


