تبليغاتX
غزل

غزل

تنها تکرار نام توست که میگویدم دیدگانت خواهران بارانند

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره  می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

"فروغ فرخزاد"

  

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 6:54 توسط عشق شجریان| |

یک نفر دلش شکسته بود 

 توی ایستگاه استجابت دعا 

 منتظر نشسته بود 

 منتتظر،ولی دعای او 

 دیر کرده بود 

 او خبر نداشت که دعای کوچکش 

 توی چار راه آسمان 

 پشت یک چراغ قرمز شلوغ...


*


او نشست و باز هم نشست


روزها یکی یکی


از کنار او گذشت


*


روی هیچ چیز و هیچ جا


از دعای او اثر نبود


هیچ کس


از مسیر رفت و آمد دعای او


با خبر نبود


*


با خودش فکر کرد


پس دعای من کجاست؟


او چرا نمی رسد؟


شاید این دعا


راه را اشتباه رفته است!


پس بلند شد


رفت تا به آن دعا


راه را نشان دهد


رفت تا که پیش از آمدن برای او


دست دوستی تکان دهد


رفت


پس چراغ چار راه آسمان سبز شد


رفت و با صدای رفتنش


کوچه های خاکی زمین


جاده های کهکشان


سبز شد


*


او از این طرف، دعا از آن طرف


در میان راه


باهم آن دو رو به رو شدند


دست توی دست هم گذاشتند


از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند


وای که چقدر حرف داشتند


*


برفها


کم کم آب می شود


شب


ذره ذره آفتاب می شود


و دعای هر کسی


رفته رفته توی راه


مستجاب می شود

 

"عرفان نظرآهاری"

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:38 توسط عشق شجریان| |

يارم به يك لا پيرهن خوابيده زير نسترن
ترسم كه بوي نسترن مست است و هشيارش كند
 
اي آفتاب آهسته نه پا در حريم يار من
 ترسم صداي پاي تو خواب است و بيدارش كند
 
 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:22 توسط عشق شجریان| |

Design By : Night Melody