تبليغاتX
صدای سخن عشق
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ.....

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 20:54  توسط غزل  | 

سيه چشمي به كار عشق استاد


به من در س محبت ياد مي‌داد!


مرا از ياد برد آخر، ولي من


بجز او عالمي را بردم از ياد!

" فريدون مشيري"


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 6:59  توسط غزل  | 

 

ای عشق همه بهانه از توست
 من خامشم این ترانه از توست


آن بانــــــگ بلند صبحگاهی
 وین زمزمه ی شبانه از توست


من اندوه خــــــویش را ندانم
 این گریه ی بی بهانه از توست


ای آتش جان پاکبــــــازان
 در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست
 ور هست همه فسانه از توست


 کشتی مرا چـــــــه بیم دریا ؟
 طوفان ز تو و کرانه از توست


گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
 مست از تو ، شرابخانه از توست


می را چه اثر به پیش چشمت ؟
 کاین مستی شادمانه از توست


پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست


 من می گذرم خموش و گمنام
 آوازه ی جاودانه از توست


چون سایه مرا ز خاک برگیر
 کاینجا سر و آستانه از توست

 

"سایه"


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:15  توسط غزل  | 

سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی


دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی


چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو


ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی


زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت


صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل


شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی


در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست


ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی


اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست


ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بی‌غمی


آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست


عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی


خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم


کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی


گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق


کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:22  توسط غزل  | 

عشق دردانه است ومن غواص ودريا ميکده

 سر فرو بردم در اينجا تا کجا سر بر کنم


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:0  توسط غزل  | 

حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است

 كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:21  توسط غزل  | 

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق         

   چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 19:46  توسط غزل  | 

 

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم. و گفته است که زخم

 در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم

 است که انسان می آفریند.


پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را

 نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ

 نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.


او که نامش خداوند است.


پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.


اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق

 پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!


زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران

 گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که

 سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.


پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی

نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق

 اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...


دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر

 علیه السلام است.


"عرفان نظر آهاری"

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 7:46  توسط غزل  | 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:51  توسط غزل  |